مگر یک آدم چقدر توان از دست دادن دارد؟؟؟؟؟

اینروزهایم تنها دارند می‌گذرند. می‌گذرند اما غرق در خبرهای بد....

پیشتر از همه‌ی اینها خوابش را دیده بودم. توی خوابم بابا مریض بود و خانه‌مان روی سرمان آوار شده بود و تمام درهای خروج از خانه‌ی نیمه‌ویران بسته بود و من پر بودم از ترس و دلهره و فرزانه داشت به من دلداری می‌داد. حالا اما هرروز یک گوشه‌ای از آن خواب لعنتی دارد تعبیر می‌شود و انگار قرار هم نیست که تمام بشود. تمام روزهایمان شده همان زندگی زیر آوار. آوار دروغ و حرفهای تهوع آور و اندوه. و تمام عصرهایمان مثل عصر‌های جمعه دلگیر است.

خبری نیست از آن زندان لعنتی که پنجاه روز است، آدرین ما را در خودش بلعیده است و خبری نیست از پرنده‌ی کوچک یک لبخند که دمی روی لبهای فرزانه بنشیند. تنها اشک است که همیشه یک جایی پشت پرده‌های پلکش نشسته و به اندک بهانه‌ای رها می‌شود روی نرمی گونه‌هایش...

و من تنها بغلش می‌کنم و پنهانش می‌کنم توی تاریکی سینه‌ام. کاری غیر از این نمی‌توانم بکنم برای عزیز ترین کسی که دارم. برای او که می‌دانم دلش برای آدرینش تنگ است و دارد با همه‌ی توانش برای تحمل فوج ویرانی تلاش می‌کند. حق دارد. به قول ستاره "مگر یک آدم چقدر توان از دست دادن دارد که در چهار روز وطنش را و پدرش را و عشقش را از دست بدهد."

 من تنها رنج کشیدنش را نگاه می‌کنم و دفن می‌شوم زیر خروار خروار غصه‌ی تلخ.... و اینجور وقتها درد معده‌ام دیوانه‌ام می‌کند. پریروز دکتر گفت که زخم اثنی عشرم برگشته است و معلوم نیست تا کی بخواهد که بماند. بخیالم داروها هم بی‌فایده شده‌اند و کاری به این درد ندارند که دارد مدام توی تنم خانه‌اش را  بزرگ تر می‌کند و رمقم را می‌‌جود...

دیگر اینروزها خبر‌ها را نمی‌خوانم. خودم را زده‌ام به نشنیدن. به ندیدن. اینطور شاید بهتر است. حالا توانم خیلی کمتر از آنست که بشود گفت. آنقدر کم که وقتی این مراسمات لعنتی چندش آور پر از دروغ و ترزویر و بی‌حیایی را در تلویزیون می‌بینم و یا حتی خبرشان را می‌خوانم درد توی معده‌ام می‌گردد و از جایی میان ستون فقراتم بیرون می‌زند....

راست می‌گویی ستاره جان مگر ما چقدر طاقت داریم که هرروز خبر از دست رفتن چیزی را بشنویم و خم به ابرو نیاوریم در حالیکه هنوز هیچ کدام از زخم‌های سابقمان رنگی از بهبود به خود ندیده‌اند. سرا پا زخم شده‌ایم اینروزها.... سرا پا زخم...

 

/ 8 نظر / 12 بازدید
مریم

کاش فریاد در گلو خفه شدمان را میشنیدند.... وقت کردی به من هم سری بزن..خوشحال میشم..

علی اکبر

مریم خانم سلام حرفها و دردهای شما درد و رنج های ما نیز هست زندان لعنتی اصغر ما نیز حدود پنجاه روز است بلعیده است ، ولی نمی توان بی خیال نظاره گر نا مهربانیها بود باید فریاد زد باید عقده های جمع شده را بصورت پتکی سنگین بر سر استبداد و نا مهربانیها کوبید ، نباید اجازه دارد طاغوت دوباره بر زندگی ما سایه شوم خود را ساری و جاری کند ، و ... . موفق باشید.

علی

...

نگار

سراپا زخمیم ........... مدتهاست نوشته هایت را می خوانم و لذت می برم ..... بی نهایت لذت می برم از هر احساست که می نویسی اش. سلام!

آذر

ما دسته ای از ایل شقایق هستیم با دردسر عشق موافق هستیم...

هدی

وای بعد از مدت ها اومدم و مطلب آخرت رو خوندم خوشحالم که هنوز می نویسی مریم منم مثله تو می دونی که چقدرم من سیاسیم!!![شوخی] اعصاب نداریم از همه بد تر اینه که هیچ کاری نمی تونیم برای این زندانی ها بکنیم تو بلاگ یکی از بچه های طرفداره احمدی دیدم نوشته وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد بعد یادم اومد که بابای خودش یک روزم جبهه نرفته و جز گروهک بدی بوده که دوسته صمیمی ا.ن هم هست فکر کردم به خود ترسوش و باباش که تو این چهار سال سه شغله شده!!دیدم که حکم جهاد در مقابل مردم کوچه خیابون که چیزی برای دفاع ندارن و دست خالین و نصفشون زن هستند فقط از عهده همین جماعت مرده خور بر میاد که اصلا هم ترسناک نیستن !فقط کافیه اسلحه رو از دستشون بگیری و ببینی که تو هزار تا سوراخ قایم می شن و به دست و پای صاحب اسلحه میفتن

مريم

عزيزم خيلي از خوندن نوشته هات لذت ميبرم.