بازگشت

خیلی وقت است که به خانه‌ی اینجا سر نزده‌ام. وارد صفحه‌ام که می‌شوم حس آدمی را دارم که بعد از مدتها کلیدش را، درون قفل در خانه‌ای می‌چرخاند که برای سفری دور ترکش کرده است.

در را که باز می‌کتم، نامه‌های دوستانه‌ی جلوی در اولین چیزی است که می‌بینم. می‌خوانمشان و شادم می‌کنند. خیر مقدمی خوبی هستند برای این ورورد ناگهان من به سکوت این خانه...

قدمی می‌زنم از سر شوق، و می‌بینم همه جای این خانه‌ی تنهایی‌ها را خاک فتح کرده‌است. تنها می‌شود جایی را تمیز کرد برای نشستن و آرام گرفتن. برای آنکه بنشینی و ببینی اینهمه وقت را به چه گذرانده‌ای که نبوده‌ای..

و می‌بینی که به هیچ. همه‌اش گذشته است به دوندگی‌هایی که حالا برای تمام شدنشان خوشحالی و می‌بینی که خسته‌ای شاید و کمی دلگیر و دیگر هیچ.

نگاه می‌کنی به دلت، که هنوز همان خسته‌ی تنهایی که بوده مانده است. دلت انگار سهمش از روزگار همین خستگی شده و همین تنهایی درونی.

به خودم می‌گویم، سخت می‌گیری شاید. اما دلم می‌گوید، سخت هم که نگیری گاهی خودش سخت است. گاهی خیلی سخت می‌شود برای تویی که دیگر آن آدم بهتر قدیم و ندیم‌هایت هم نیستی. کاش کسی بود که می‌خواست همین آدم حالایت را دوست بدارد. همین دخترک مو مشکی آرام و کمی پژمرده‌ای را که شده‌ای. کاش کسی بود که همین آدمی که هستی را آنقدر دوست بدارد که دلش نیاید با دنیا هم عوضش کند...

دلم راست می‌گوید و حالا دیگر کسی را می‌خواهد که راحت نگذرد از بودن من. راحت فراموشم نکند و راحت به زندگی بدون من فکر نکند... اصلا دغدغه‌اش ترس نبودنم باشد...

پیر شده‌ام به گمانم... آرزوهایم رنگ و بوی ماندگاری گرفته‌اند توی اینهمه تنهایی. دست خودم نیست، دلم حالا دیگر کسی را می‌خواهد، که دوست داشتنش مثل خودم هزار در داشته باشد به باغ‌های سبز امید ...دلم حالا دیگر از درهای بسته که پشتشان پر است از حرف‌های جدایی و غصه و ناامیدی می‌ترسد.

نمی‌دانم. فرزانه راست می‌گوید شاید. سخت می‌گیرم به خیالم. اما سخت هم که نگیرم پیدا کردن چنین آدمی خودش آسان نیست به گمانم... سخت است و دلم اینرا خوب می‌داند.

/ 6 نظر / 15 بازدید
محفل اندیشه

من طنین تنهایی توهستم آیا صدایم را می شنوی؟ من همچون نسیم از روی وجود خودم برخواهم خاست ودرها را به سوی تو خواهم گشود ودر شب جاویدان تو خواهم وزید دعاکنم که دری در روشنی انتظارت بروید سلام دوست عزیز نوشته ات خیلی بااحساس وزیبا بود موفق باشی[گل]

علی

بر او ببخشائيد بر او که گاهگاه پيوند دردناک وجودش را با آب هاي راکد و حفره هاي خالي از ياد مي برد و ابلهانه مي پندارد که حق زيستن دارد بر او ببخشائيد بر خشم بي تفاوت يک تصوير که آرزوي دور دست تحرک در ديدگان کاغذيش آب مي شود بر او ببخشائيد بر او که در سراسر تابوتش جريان سرخ ماه گذر دارد و عطرهاي منقلب شب خواب هزار سالهء اندامش را آشفته مي کند بر او ببخشائيد بر او که از درون متلاشيست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد و گيسوان بيهده اش نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد اي ساکنان سرزمين سادهء خوشبختي اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران بر او ببخشائيد بر او ببخشائيد زيرا که محسور است زيرا که ريشه هاي هستي بارآور شما در خاک هاي غربت او نقب مي زنند و قلب زودباور او را با ضربه هاي موذي حسرت در کنج سينه اش متورم مي سازند. "فروغ"

سایه

پیر نشده ای... بزرگ شده ای و حالابعد از همه روزها و سوزها و عشق ها و شورها دوست داشتن می خواهی..

Golsheed

Hug

احسان

به خانه ات خوش امدی